RSS
 

ما چند ساله ایم؟

۰۵ دی

“بسیاری از مردم در بیست و پنج سالگی می میرند
اما تا هفتاد و پنج سالگی مدفون نمی شوند. ”

“بنجامین فرانکلین”

مورخان می نویسند در زمان حمله اسکندر به ایران ، به یکی از شهرهای خراسان میرسد و با کمال
تعجب می بیند ، با اینکه خبر آمدن او به شهر پیچیده ، مردم زندگی عادی خود را ادامه داده اند.

اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد

و می گوید: ” من اسکندر هستم!”

مرد با خونسردی جواب می دهد : ” من هم ابن عباس هستم ! ”

اسکندر با خشم فریاد می زند :” من اسکندر مقدونی هستم ، کسی که شهرها را
به آتش کشیده ، چرا از من نمی ترسی ؟”

مرد جواب میدهد : ” من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است .”
اسکندر به ناچار از مرد می پرسد :” پادشاه شما کیست ؟”


مرد می گوید:” ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند.”

اسکندر با گروهی از سران لشگر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود حرکت میکنند.
در میانه راه ، با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند یک قبر در جلوی در ِ خانه ها کنده شده بود.

لحظاتی بعد به قبرستان میرسند ، اسکندر با تعجب نگاه میکند و می بیند روی هر
سنگ قبر نوشته شده :”ابن عباس ” ، یک ساعت زندگی کرد و مرد.

“ابن علی ” یک روز زندگی کرد و مرد.

“ابن یوسف” ده دقیقه زندگی کرد و مرد.

اسکندر و همراهانش پس از عبور از گورستان به مقر ریش سفید ده می رسند.
از او می پرسد :” تو بزرگ و ریش سفید این مردمی ؟”
پیرمرد می گوید:” آری خدمتگزار این مردم هستم !”

اسکندر میگوید:” من دو سوال دارم ، مرا جواب بده تا از اینجا بروم”
پیرمرد می گوید:”بپرس”
اسکندر می پرسد:” چرا جلوی در ِ خانه یک چاله شبیه قبر است ؟”

پیرمرد می گوید:” علتش آنست که در صبح وقتی هر یک از ما از خانه بیرون می آید
به خود بگوید:” فلانی ! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود ، مراقب باش! مال ِ مردم را نخوری
و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس ِ بزرگی برای هر روز ما می باشد.”

اسکندر می پرسد:” چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه ،
فلانی یک ساعت ، یک ماه ، زندگی کرد و مرد ؟!”

پیرمرد جواب می دهد:” وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا میرسد ، به کنار بستر او می رویم
و خوب می دانیم که در واپسین دم حیات ، پرده هایی از جلوی چشم انسان
برداشته میشود و او دیگر در این شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست !

از او چند سوال میکنیم :

چه علمی آموختی؟
و چقدر آموختن آن به طول کشید ؟
چه هنری آموختی؟
و برای آن چقدر عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چقدر تلاش کردی؟

او که در حال احتضار قرار گرفته است ، مثلا می گوید در تمام عمرم به مدت یک ماه
هر روز یک ساعت علم آموختم ، یا برای یاد گیری هنر هر هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم .

یا اگر خیر و خوبی کردم ، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خود نمایی !!!
ولی یک شب مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می دانستم گرسنه است ،
پنهانی به در خانه اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم !

بعد از انکه آن شخص می مرد ، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته بود
محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می کنیم :

” ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد ” ، و یا برای بهبود زندگی مردم

تلاشی را که به انجام رسانده ، زمان آن را حساب کرده و حک می کنیم:

” ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد !” یعنی عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود.

بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می گیرد که بر سه بستر ِ
علم ، هنر ، مردم مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است
و نام زندگی بر آن نتوان نهاد .

اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می کند و به لشکر خود دستور می دهد:
هیچ گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می رود.
خب حالا کمی فکر کنید:


اگر چنین قانونی رعایت شود ، روی سنگ قبر شما چه خواهند نوشت؟
لحظاتی فکر کنید… بعد عمر مفید خود را محاسبه کنید.

منبع : کتاب مشکلات را شکلات کنید

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته برگی از تاريخ

 

سالهای گمشده!

۱۶ آبان

فکر کی کنید ما چقدر زمان گمشده در تاریخ و تمدنمان داریم؟خودتان را زحمت ندهید پاسخ صحیح هزاران سال است! باور نمی کنید؟بگذارید با هم موضوع را مرور کنیم. با یک سئوال دیگر شروع کنیم.تاریخ تمدن ما (ایرانی ها ) چند سال است. نگویید بلافاصله عدد ۲۵۰۰ سال به ذهنتان خطور نکرده!این پاسخ هم غلط است تمدن ما چندین هزار ساله است و بلکه هم بیشتر .اما این ۲۵۰۰ و اندی سال برمی گردد به آغاز حکومت هخامنشی. در حالی که حتی اگر ملاک آغاز حکومت آریایی در ایران بود باز هم دوره حکومت ماد ها که آریایی بودند و قرنها قبل از هخامنشیان با رشادت فراوان سرزمینهای غربی ایران را از سلطه آشوریان رها ساخته و حکومتی مقتدر در ایران زمین تشکیل داده بودند را می بایست به این مدت زمان افزود. اینکه چرا بسیاری از تاریخ نویسان ما سخن چندانی از تاریخ قبل از هخامنشی نگفته اند جای بحث و تامل فراوان دارد این در حالی ست که در سرزمین بزرگ ایران پیش از مهاجرت اقوام آریایی نیز تمدنی درخشان و چند هزار ساله حاکم بوده است از تمدن های ایلامی در غرب تا تمدن های شگفت انگیز پیش ایلامی شرق که نشانه هایی از آن را می توان در جیرفت کرمان  و شهر سوخته سیستان دید. معضل نادیده انگاشتن تمدن ها و تاریخ گمشده ما فقط محدود به زمان شروع تمدن ایرانی نیست بلکه سلسله های حاکم بر ایران نیز همواره سعی در انکار و تخریب آثار فرهنگی و تخطئه حکومت های قبل از خود داشته اند که نمونه ای بارز از آن انکار ایرانی بودن سلسله و تمدن درخشان اشکانیان توسط سلسله ساسانیان و حتی تخریب بسیاری از آثار تمدنی این دوره توسط پادشاهان ساسانی بوده است.

متاسفانه این عادت شوم میراث نا مبارکی ست که همچون ویروسی شایع در نسل های ما گسترش یافته و پایدار شده است. این ویروس همچون بسیاری از بیماری های اجتماعی دیگر در یکی دو قرن اخیر تحول یافته و بسیار پیچیده تر عمل می کند. نادیده انگاشتن تلاش ها و آثار گذشته گان دیر گاهی ست که از دایره حکومت ها به مدیریت ها جهش یافته است. بطوریکه تقریبا در تمامی سطوح مدیریتی ما هر گاه مدیری بر اریکه قدرت می نشیند آگاهانه یا غیر آگاهانه ، خواسته یا ناخواسته به تخریب میراث اسلاف خود دست می زند. و گاهگاهی هم که مدیر یا مدیرانی این سنت نادرست را تمکین نمی کنند زیر فشار رسانه ها و افکار عمومی و امثال آن قرار می گیرند تا به بهانه تحول و تغییر ، کلنگ تخریب را بر تلاش های مدیران پیش از خود بزنند.

این ویروس مخرب مرز نمی شناسد و محدوده فعالیتش از یک دهداری کوچک تا وزارت و از یک مدرسه تا دانشگاه و از یک شرکت کوچک تا هولدینگ های بزرگ اقتصادی گسترده است. به همین دلیل هم ریشه بسیاری از مشکلات فعلی اجتماعی و اقتصادی امروز را در کنار عدم پایداری و ثبات مدیریت مبی توان در این “سالهای گمشده” هم جستجو نمود. سالهای گمشده ای که با توجه به فراگیر شدن و شامل شدن این ناهنجاری به جرات می توان گفت که جمعا از چندین هزار سال پیش گفته نیز بیشتر است. کمی ژرف تر که بنگریم و بیندیشیم این رویه – متاسفانه همه گیر – علاوه بر اتلاف میلیاردها سرمایه هزینه شده صدها هزار نفر ساعت نیروی ارزشمند کار کارگران و کارمندان اندیشمند ایرانی را نیز به هدر می دهد.

اینها را گفتم و نوشتم تا اینکه اگر تصادفا دولتمردانی که اینک با کلید تدبیر در تلاش برای گشودن گره های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی این مرز و بومند ، این نوشته را خواندند بیندیشند که تنها با کمی سعه صدر و تحمل تفاوت سلیقه ها می توانند از دهها هزار مدیر صادقی که در دولت های گذشته شاغل بوده اند در جایگاههای مدیریتی و یا حداقل مشاوره ای بهره ببرند و اگر این اندک را نیز تاب ندارند حداقل به مدیران جدید خود دستور دهند که با ارزیابی فعالیت های گذشته آن دسته از سنت ها و رویه ها ی قبلی را که مفید بوده حفظ و تقویت نموده و در اجرای این سنت نانوشته مدیریتی که هر کاری که مدیران قبل از ما کرده اند نادرست و مستوجب تخریب است تامل نمایند.  باشد که از این طریق علاوه بر یک صرفه جویی عظیم ملی در سرمایه و نیروی انسانی ، سرعت رشد همه جانبه ای را که سزاوار این ملت بزرگ است چند و چه بسا چندین برابر نمود.

به یاری حق!

 

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته مدیریت

 

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود…

۰۴ آذر

این چشم ها برای که تبخیر می شود ؟
این حلقه ها برای چه زنجیر می شود ؟
پیراهن محرم من را بیاورید
دارد زمان هیئت من دیر می شود
با روضۀ حسین نفس تازه می کنم
وقتی هوای شهر نفس گیر می شود
می آیم از کدورت و اشک عزای تو
سرچشمۀ طهارت تصویر می شود
من دستمال گریۀ خود را نشسته ام
چون آب هم به نام تو تطهیر می شود
اشک تو تا همیشه جوان می چکد حسین
چشم من است اینکه چنین پیر می شود
من تازه تشنه می شوم و گریه می کنم
وقتی ز گریه چشم همه سیر می شود
ایمان به دست معجزۀ غم بیاورید
پیغمبری که باعث تکفیر می شود
این قطره نیست آینۀ توست یا علی
در اشک ما حسین تو تکثیر می شود
رضا جعفری

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته دل نوشته ها

 

…تشنه مرام توایم در همیشه تاریخ

۳۰ آبان

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته دل نوشته ها

 

حدیث دیگران:تهران از دید یک ایسلندی!

۲۳ شهریور

۱۵ تا ۱۷ شهریوربرای من فرصتی مغتنم بود تا با حضور در نخستین کارگاه آموزشی کارآفرینی موسوم به “استارت آپ ویکند ” به مدت سه روز از جوانهای نازنین و نخبه شرکت کننده و مربیان و داوران با تجربه و برگزار کنندگان پر انرژی آن رویداد چیزهای زیادی بیاموزم که توضیحات مفصلش بماند برای مجالی دیگر. اما یکی از نکات این رویداد حضور جوانی پر انرژی و پر شوق از ایسلند بود که به عنوان نماینده استارت آپ ویکند جهانی و هماهنگ کننده برنامه تهران به ایران سفر کرده بود. Kristján Freyr Kristjánsson کریستیان فریر کریستیان سون که دوستان اصرار داشتند او را کریس جان صدا کنند و او هم بعدا که معنای فارسی اش را فهمید بدش نیامد. کریس بسیار پر انرژی ، باهوش و در حوزه خود با تجربه بود و به همراه تیم برگزار کننده ایرانی آقایان محسن ملایری ،شایان شلیله ، پویا رجامند و همکارانشان در شرکت خاور زمین و سایر بر گزار کنندگان و حامیان جشنواره نقشی مهم در برگزاری خوب و سطح بالای این رویداد داشت. کریس بعد از برگشت به خانه در وبلاگ خود نظراتش را درباره این سفر نوشته که در نوع خود جالب است.االبته یکی دو قضاوت سطحی هم در برداشتش دارد که به کوتاه بودن سفرش مربوط است. با هم بخوانیم ترجمه این نوشته کریستیان کریستانسون را درباره سفرش به ایران ، با پوزش از اشتباهات احتمالی ترجمه و تایپ:

تهران از نگاه بازدیدکنندگان

در تاریخ ۵ تا ۸ سپتامبر ۲۰۱۲ من به عنوان هماهنگ کننده اولین رویداد استارت آپ ویکند در ایران به تهران پایتخت ایران دعوت شده بودم.

من هیچ تصوری در مورد تهران نداشتم. اطلاعات من محدود بود خبرهای منفی که رسانه های بین المللی در مورد ایران ارائه می دادند، بنابراین مطمئن نبودم که آنجا چه چیز در انتظارم است و چه مخاطراتی برای خارجی هایی چون من وجود دارد؟

پس از برخی تحقیقات از طریق موتورهای جستجو، سایت  Quoera  و گفتگو با چند نفر که از ایرانی ها شناخت داشتند  تصمیم به انجام این سفر گرفتم. وقتی از استانبول به سوی تهران پرواز می کردم بهترین توصیف برای احساس من ترکیبی از اضطراب و ترس و بود ، عمدتا به این دلیل که مطمئن نبودم که چه چیز آنجا در انتظارم است.

نیاز به گفتن نیست که تهران و مردمی که من دیدم کاملا با آنچه تصور می کردم یا انتظار داشتم متفاوت بودند.

من با کسانی آشنا شدم اصیل و مهربان که تمام تلاششان این بود که من در آن محیط احساس راحتی بکنم. ابتدا یکی از میزبانان به من برخی آداب و رسوم را که لازم است بازدید کنندگان از آن آگاهی داشته باشند آموزش داد.

چند نکته را به یاد بسپرید:

ابتدا اینکه لازم است زنان “حجاب ” داشته باشند ، یعنی یک روسری که موها و گردن زنان را می پوشاند. دوم اینکه نوشیدنی های الکلی در ایران ممنوع است. سومین نکته اینکه دست دادن با زنان به هنگام معرفی کار خوبی به نظر نمی رسد. مردان به سادگی و با اشاره سر خود بدون دست دادن به زنان ادای احترام می کنند. چهارم اینکه ایرانیان احترام زیادی به دیگران بویژه بزرگترها و کسانی که به نظر می رسد رهبران جامعه هستند قائلند. وقتی کسی در این جایگاهها به آنان نزدیک می شود آنها از جای خود بلند می شوند و تا وقتی او ننشسته است بر جای خود نمی نشینند. نکته آخر اینکه اصلا از دیدن مردان ایرانی که با یکدیگر روبوسی می کنند یا دستان هم را می گیرند شگفتزده نشوید ، این یک سنت معمولی در ایران است.

استارت آپ ویکند تهران

دلیل اصلی سفر من به تهران هماهنگی و کمک برای راه اندازی یک “استارت آپ ویکند ” بود. یک کارگاه آموزشی ۵۴ ساعته که طی آن شرکت کنندگان در یک محیط اردویی در حالی که توسط مربیان  و دیگر شرکت کنندگان احاطه شده اند به ارائه ایده های خود می پردازند.

۱۲۰ نفرمتقاضی در این رویداد ثبت نام کرده بود. ما در روز اول به هر یک از علاقه مندان شرکت کننده  ۶۰ ثانیه فرصت دادیم که به جایگاه بیایند و ایده های خود را مطرح کنند. در مجموع ۷۰ نفر از شرکت کنندگان  این ارائه های ۶۰ ثانیه ای را انجام دادند. برای من جالب بود (و به من گفته شده بود که این در تمام رویداد های رسمی وجود دارد) که مراسم با پخش سرود رسمی ایران آغاز شد . شرکت کنندگان ارائه های خود را به فارسی انجام می دادند. بر اساس  آنچه که مترجمم می گفت برخی ایده ها بسیار جالب بودند، از ایده های مبتنی بر موبایل که فرصت هایی کپی شده از مدل های معروف غربی بودند گرفته تا ایده های جدیدی که بازارهای محلی یا جهانی را هدف داشتند. اغلب آنها در حوزه فناوری اطلاعات بودند اما برخی از  آنها کمتر فنی بودند.

این “استارت آپ ویکند” از تمام جنبه هایش فوق العاده بود. برگزار کننده ایرانی این رویداد محسن ملایری و تیمش در شرکت خاورزمین در سازماندهی این رویداد عالی کار کرده بودند.

شرکت کنندگان در این رویداد بسیار فنی و باهوش بودند ، از طرحان رابط کاربری گرفته تا کدنویسان و طرحان گرافیک و متخصصان کسب و کار همگی عالی بودند.  بطوری کلی احساس می کردم شرکت کنندگان اعتماد به نفسشان مختصری کم است اما از نظر مهارت های فنی بسیار بالا بودند که با راهنمایی متخصصین مدیریت پروژه و مشاوره با مربیان بعلاوه پیاده سزی مدل خود  استارت آپ ویکندی را در حد عالی مقیاس های جهانی برگزار کردند. در پایان هر تیم با یک ارائه ۵ دقیقه ای که همه می توانستند به آن افتخار کنند کار خود را پایان دادند.

آنچه جالب بود حضور برخی از کارآفرینان کلیدی محلی  در اکوسیستم کارآفرینی تهران بود. من با برخی از این افراد کلیدی از جمله جهانگیر آقازاده که فرد با تجربه در حوزه کسب و کار است ، شهاب جوانمردی مدیر عامل شرکت فناپ و آیت حسینی از حوزه سرمایه گذاری فناوری اطلاعات پاسارگاد گفتگو کردم و آنها بسیار علاقه مند به شنیدن نظرات  من در خصوص نقاط ضعف و قوت برخی تیم ها و راههای تقویت کارآفرینی در تهران و ایران بودند. من خیلی علاقمندم که  در خصوص حمایت این افراد از طرحهایی که با هم در خصوص آنها گفتگو کردیم و منجر به تحول در اکوسیستم کارآفرینی در سال پیش رو خواهد شد پیگیری کنم.

قدم زدن در خیابان های تهران

در طول این رویداد برخی از شرکت کنندگان مرا به دیدن نقاط دیدنی شهر مثل برج آزادی و برج میلاد بردند که بناهایی بسیار بیاد ماندنی بودند. آنچه که من بطور کلی در مورد تهران دوست داشتم اصالت همه چیز شهر بود. خارج از رستورانها شما مجسمه های شگفت انگیزی از ایرانیانی را می دیدی که یک تاریخ مفصل پشت سر خود داشتند. فروشندگان خیابانی که آجیل و ذرت داغ و سبزیجات می فروختند که من هرگز نشنیده و ندیده بودم و تا قبل از آن طعم عالیشان را تجربه نکرده بودم.

ایرانی ها عادت ندارند که غربی های مو طلایی را بین خود ببینند. یک خانم ایرانی خودش را در خیابان به من رساند و از اینکه از شهر شان دیدار می کنم تشکر کرد. دو فرزند او فکر می کنم قبلا خارجی مو طلایی ندیده بودند چون با فاصله ای کوتاه دنبالم می آمدند و به من خیره شده بودند. تجربه خوبی بود.

فضای یک قهوه خانه محلی ایرانی نیز برای من تجربه ای عالی بود. در آنجا به من قلیان و انواع نوشیدنی ی ها و مزه های متنوع ارائه دادند. در آنجا همه کفش های خود را از پا در می آورند و کنار هم روی فرش در یک غرفه می نشینند. اگرقبلا این را تجربه نکرده اید بسیار تجربه خوبی خواهد بود.

فروشگاه

ما از یک فروشگاه بزرگ آجیل ، شیرینی و ادویه در مرکز تهران هم دیدار کردیم. برای من تجربه ای شگفت انگیز بود. شما اجازه دارید همه چیز را بچشید و مزه کنید .برخی از چیزهایی را که می دیدم یا مزه می کردم برای اولین بار بود. ما همچنین از یک جواهر فروشی که محصولات صنایع دستی و نقره ای زیبا و شگفت انگیز داشت بازدید کردم.

خرید محصولات در ایران کمی با سایر کشورها فرق دارد.کارت های اعتباری خارجی در ایران کار نمی کند ، بنابراین خارجی ها مجبورند مبلغ خرید خود را با ارزمحلی یا ارزهای بین المللی معروف مثل دلار یا یورو پرداخت کنند. به نظر می رسد دو نوع قیمت رسمی و بازار آزاد (که در فروشگاهها استفاده می شود ) برای ارز وجود دارد .اخیرا قیمت پول محلی کاهش پیدا کرده است که این موضوع قیمت ها را برای دیدار کنندگان از ایران بسیار مقرون به صرفه کرده است.

فرهنگ آشنایی

از آنجا که نوشیدن مشروبات الکلی و پارتی های سبک غربی در ایران مجاز نیست من از یکی از محلی ها در خصوص نحوه آشنایی (دختر ان و پسران) پرسیدم.ظاهرا محبوبیت رو به رشدی در یک بازی محلی وجود دارد که نام آن “دور دور “است. پسر و دخترها به خیابان های معروفی می روند .معمولا پسرها صدای موزیک ماشین خود را بلند می کنند و توجه دخترها را به سمت خود جلب می نمایند و کارت و شماره خود تبادل نموده و نهایتا با هم ملاقات کرده  یا با هم ناهار می خورند. آنجا همچنین  استفاده از رسانه های اجتماعی رشد زیادی کرده است. از نظر رسمی فیسبوک در ایران مسدود است اما حدود ۸ میلیون نفر از جمعیت ۷۵ میلیونی ایران از طریق پروگزی سرور به رسانه های اجتماعی متصل می شوند. به همین دلیل پیام دادن از طریق فیسبوک بسیار رایج است و برای برخی دلیل اصلی باز کردن حساب کاربری محسوب می شود.

سخن پایانی

این سفر یکی از خاطره انگیز ترین سفرهای من تاکنون بود. نمی دانم آنهایی  که من در تهران ملاقات کردم نمونه ای از مردمی که شما ممکن است ملاقات کنید هستند یا نه اما من اعتقاد دارم که به احتمال زیاد شما هم با اینگونه افراد برخورد خواهید کرد.

افرادی اصیل ،زیبا،دلسوز،با ملاحظه ،شاد ،بسیار شوخ طبع ،با استعدداد و متفاوت با آنچه که من از طریق جستجوهای اینترنتی و رسانه های جمعی قبل از دیدارم درک کرده بودم.

من خیلی علاقمندم دوباره به ایران سفر کنم چه برای کار و چه به همراه خانواده ام برای یک  سفر تفریحی.

 

 

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته عمومی

 

اسب های تروای زندگی…

۱۸ مرداد

داستان اسب تروا را که می دانید؟ افسانه ای در مورد جنگ های یونان و تروا در دوران باستان. قصه این است که یونانی ها ده سال شهر تروا را محاصره کرده بودند اما نتوانستند به داخل آن نفوذ کنند.تا اینکه به حیله ای متوسل شدند و دور از چشم مدافعین تروا اسب چوبی بزرگی ساختند و بهترین جنگجویان خود را در درون آن پنهان ساخته و شبانه آن را بیرون دروازه شهر تروا گذاشتند و در ظاهر محاصره را پایان دادند. اهالی شهر وقتی دیدند که از ارتش یونان فقط اسبی چوبی بر جای مانده ، بی توحه به نصایح و نظرات دلسوزان ، آن اسب را به درون شهر آورده و به جشن و پایکوبی پرداختند . در تاریکی شب جنگجویان یونانی از درون اسب بیرون آمده با ازپای دراوردن محافظان نا آماده شهر تروا را به تصرف درآوردند. تروجان ها که نوعی بد افزار کامپیوتری هستند را با توجه به عملکردشان با الهام از این افسانه نامگذاری کرده اند. تروجان ها در دل برخی برنامه های متدوال پنهان می شوند و کاربران با دست خودشان با دانلود یک فایل آلوده تروجان پنهان شده در فایل را به داخل کامپیوتر خود می آورند و…بقیه ماجرا معلوم است.
اینها را گفتم که اشاره ای داشته باشم به حال روز ما آدمها و اسب ترواهایی که گاهی با زحمت بسیار به درون خانه دلمان ، موقعیت های تجاری مان، برنامه های زندگی مان ، و خلاصه درون وجودمان می آوریم و بعد از مدتی دهها مشکل و معضل برایمان می سازند. پیچک هایی که در درون مان می کاریم و به اشک محبت آبیاری می کنیم و رهایشان می سازیم تا نابود کنند هر آنچه گیاه سرزندگی و نشاط است در زندگی مان. این اسب های تروا همه جا هستند.جالب این است که ما در طول هزاران سال از یونان باستان تا کنون هیچ تغییری هم نکرده ایم و کماکان با تلاش و زحمت و هزینه بسیار اسب های تروای رها شده را به درون زندگی مان می آوریم و بعد …تکرار و تکرار همان حوادث هزارن سال قبل.
ماه رمضان و است و شبهای قدر بهانه ای برای کمی اندیشیدن ، کمی برنامه ریزی کردن، کمی درس گرفتن. می شود این شبها اندکی در اندیشه هرس کردن باغچه دلمان از پیچک های هرزی باشیم که گل های وجودمان را خفه کرده اند؟ آیا می شود اسب های تروایی را که آگاهانه یا ناخواسته به زندگی مان راه داده ایم این شب ها اسکن کنیم و فایل های زندگی مان از این آلودگی ها پاک سازیم؟
سخن بسیار است بقیه قصه را می سپارم به خواننده اگاه تا خود مصادیق اسب های تروا زندگی خویش را بیابند و پاکسازی کنند…و من را نیز از تجارب خود بی نصیب نسازند.

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته عمومی

 

اختلاس به زبان ساده!!

۰۷ مهر

مدتی ست موضوع اختلاس عظیم یا به گفته اخیر برخی مسئولین تخلف مالی نسبتا!! عظیم در محافل و مجالس مطرح است ، اما قصه این ماجرای پیچیده چیست ؟ این نوشته – که بر اساس شنیده ها و نوشته های خبری و اینترنتی تنظیم شده است – تلاش می کند موضوع را به زبانی نسبتا ساده تشریح نماید اول چند نکته مقدماتی :
۱- نخست باید بدانیم LC جیست ؟ Letter of Credit یا آنچه در اصطلاحات بانکی ایرانی ترجمه شده است ” اعتبار اسنادی ” به نوشته سایت banki.ir تعهدی از بانک است که به خریدار و فروشنده داده می شود. به موجب این تعهد از سوی بانک تعهد می شود که میزان پرداختی خریدار به فروشنده بموقع و با مبلغ صحیح به دست فروشنده خواهد رسید.هرگاه که خریدار قادر به پرداخت مبلغ خرید نباشد، بانک موظف است باقیمانده یا تمام مبلغ خرید را بپردازد.اعتبارات اسنادی اغلب در معاملات بین المللی به منظور اطمینان از دریافت مبالغ پرداختی مورد استفاده قرار می گیرد.
۲- ” اعتبار اسنادی ” هر چند معمولا برای معاملات بین المللی مورد استفاده قرار می گیرد اما چند سالی ست در معاملات بین شرکت های داخلی هم رایج شده است. اطلاعات بیشتر در خصوص کاربرد LC و انواع آن را در اینجا بخوانید .
۳- بانک ها معمولا برای صدور چنین گواهی اسناد و مدارکی را از متقاضی درخواست می کنند که هدف آن اطمینان حاصل نمودن از توان مالی متقاضی در پرداخت بدهی خود به فروشنده در سر رسید مورد توافق است. معمولا خریدار کالا که متقاضی LC ست وثائق و اسنادی را به عنوان ضمانت به بانک ارائه می دهد ، چرا که بانک موظف است پول فروشنده را در سررسید تاریخ LC پرداخت نماید.
۴- بر اساس آیین نامه ها، شعب بانک ها بر اساس موجودی حساب های خود و پارامتر های دیگر رتبه بندی می شوند ، صدور ضمانت نامه ها ، اسناد مالی ، وام و… هر شعبه تابعی ست از رتبه و درجه شعبه های بانک ها.
حال می توانیم بقیه ماجرا را بررسی کنیم:
۵- گویا متهمین از طریق یک شعبه درجه سه بانک صادرات اقدام به باز نمودن چندین LC می نمایند. این کار به ظاهر معمولی دارای چند اشکال بوده : اول اینکه مبلغ LCهای صادر شده به مراتب بیش از سقف قانونی بوده است که آن شعبه اجازه آن را داشته است. دوم اینکه ظاهرا LC ها توسط رییس شعبه مذکور ( که احتمالا جزو متهمین است ) وارد سیستم و نرم افزار بانک مرکزی نمی شده است ، لذا احتمالا خارج از شعبه مذکور کسی از جزییات اسناد مذکور مطلع نمی شده . بر اساس اطلاعات مطرح شده جمعا ۱۳۰ LC به این ترتیب صادر شده که مبلع آنها جمعا ۲۸۰۰ میلیارد تومان بوده است ( که بصورت گرد شده به ۳۰۰۰ میلیارد معروف شده ) . نکته سوم اینکه در اکثریت و یا تمام این اسناد شرکت های خریدار و فروشنده متعلق به همین گروه ( متهمین ) بوده است. نکته آخر اینکه معلوم نیست که آیا بانک صادر کننده LC ها به میزان مناسب وثیقه و سایر ضمانات را از درخواست کننده LC ها اخذ نموده است یا نه؟
۶- پس تااینجای داستان یک یا چند شرکت وجود دارد که تعدادی LC از طریق یک شعبه بانک صادرات به نفع شرکت یا شرکت هایی دیگر ( طی یکی دو سال ) صادر نموده اند. نکته انحرافی این است که طرفین خریدار و فروشنده این LC ها متعلق به یک شخصند ( همان گروه متهمین ) . البته مطمئن نیستم منع قانونی از این بابت وجود داشته است یا نه؟
۷- تا اینجاهنوز پولی جابجا نشده است. ماجرا از آنجا جالب تر می شود که بر اساس یک عرف رایج ، فروشندگان یعنی کسانی که LC ها به نفعشان صادر شده است می توانند قبل از سر رسید با کسر درصدی از مبلغ LC ها ، آنها را به بانک های دیگر بفروشند ( اصطلاحا می گویند تنزیل کردن). این موضوع در همه جای دنیا رایج بوده و جزو بیزینس های معمول بانک ها محسوب می شود. متهمین قصه ما ظاهرا این LC ها را در برخی شعب بانک های ملی و سامان با کسر درصدی قبل از تاریخ سر رسید نقد می کرده اند. به این ترتیب از این ۲۸۰۰ میلیارد تومان LC ظاهرا جعلی ۱۷۵۰ میلیارد تومان نقدینگی کسب کرده اند.
۸- سئوال اینجاست که آیا روسای بانکهای نقد کننده متوجه جعلی بودن LC ها نشده اند؟ چون LC ها که در سیستم نرم افزاری بانک مرکزی ثبت نشده بوده، پاسخ این است که ظاهرا مدیر بانک هایی که این LC ها را نقد ( یا تنزیل ) می کرده اند موضوع را از طریق شفاهی از همان رییس شعبه صادر کننده استعلام می نموده اند . و احتمال دیگر اینکه خود این روسای محترم این شعبه ها هم به تدریج حقوق بگیر همان متهمین شده بودند.
۹- این پولها صرف چه اموری می شده ؟ می گویند که طی این چند سال چندین کارخانه و شرکت بزرگ و کوچک دولتی توسط همین پولها عمدتا از طریق مذاکره ( و نه شرکت در مزایده ) توسط گروه سرمایه گذاری موسوم به امیر منصور آریا ( متهمین ) خریداری شده است. کارشناسان رقم دارایی شرکت های مذکور را حدود ۴۷۰۰ میلیارد تومان برآورد کرده اند. که البته رقم واقعی می تواند به مراتب از این مبلغ بیشتر باشد.
۱۰ – این داستان ادامه دارد …و اگر علاقمند هستید آن را دنبال کنید فعلا وب سایتی تخصصی به منظور اطلاع رسانی روزانه در خصوص این پرونده راه اندازی شده است که می توان اطلاعات ذی قیمت و نسبتا به روزی در مورد این پرونده از طریق این سایت کسب نمایید.

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته عمومی

 

روزی که سردار گریست – ستارخان

۰۴ شهریور

غروب نزدیک است. باید شتاب کنم، پیش از آنکه بیگانگان چون این شب سیاه، سایه‌ی پلید حضورشان را بر خاک خورشیدزای سرزمین مادریم تحمیل کنند. پیش از آنکه دیر شود، چاره‌ای باید اندیشید. یک راه پیش رویم باقی مانده است. آن هم دست یاری به سوی حاکم تازه از انزوا برون‌آمده‌ی تبریز دراز کنم. شاید این تنها راه باقی مانده باشد تا تبریز بتواند برای همیشه در آغوش مادرش بماند، اما با او چه می‌توانستم بگویم؟ از کدام اعتماد و دوستی سخن برانم؟ به هر جا نگاه کنیم، بی‌شک جز کینه و نفرت و دشمنی، هیچ نخواهیم یافت. من، او و لشکر آماده‌اش را شکست داده‌ام. من غرور شاهزاده را خورد کرده‌ام، بی‌تردید او انتظار آن روز را می‌کشد که غرورم را در زیر کفش‌های برّاقش له کند. من لوطی امیرخیز بوده‌ام، چگونه می‌توانم غرورم را پیشکش بزرگ‌ترین دشمنم کنم، پیشکش زبردست‌ترین جلاد آزادی؟ اما، اما، پیش ذره‌ی کوچکی از خاک پاک میهنم، تمام هستی پشیزی نمی‌ارزد. من برای آزادی مردمان دیارم از خودم، پایم، جوانیم، برادرم، دوستانم و هر چه داشتم گذشته‌ام. غرور به چه کار آید؟ اگر اجنبی غرور دیارم را پایمال کند، بر سر غرور من چه خواهد آمد؟ فردا که باید به کودکانم بگویم: پدرتان در رختخوابِ نرمش، خواب بود، اجنبی شهرش را از میهنش ربود. روس‌ها تا پشت دروازه‌های تبریز رسیده‌اند، وقتی نمانده است. باید بروم.

این‌ها را سردار پیش از آنکه تصمیم نهایی‌اش را بگیرد، آرام در گوش تنهایی‌اش زمزمه کرد. دلش گرفته بود. از همان روز که به تهران آمد، دلش گرفت. هنوز طنین صدای محمد خیابانی آن روز که بار سنگین یک پندار، او را برای پیشواز تا زنجان کشانده بود، هر لحظه در سرش تکرار می‌شد:

- سردار تو را به تمام مقدسات قسم به تبریز بازگرد. فتنه‌ای بزرگ در راه است. حس می‌کنم نیرنگی در میان باشد، پیش از آنکه تهران مدفنت شود، به خانه‌ات برگرد.

ناگهان صدای باد که در گلوی تَنگ پنجره پیچید و زوزه‌کشان حضور پاییز را در مغز پوک اتاق، دیکته کرد، چرتش را پراند. به خودش آمد. در آن تابلوی گرگ‌ومیش غبار گرفته‌ی پاییزی حرفی نهفته بود؛ بغضی گره خورده با تار‌های حنجره‌اش که با صدای اذان، گویی چیزی درون سینه‌اش ویران شد، شکست و آبشاری از گلایه و دلتنگی بر گونه‌های سردش فروریخت و در عمق تاروپود رنگ پریده‌ی قالی فرورفت. آری! حقیقت تنها یک چیز بود؛ یک مرد؛ یک لوطی؛ یک سردار؛ گریه کرد.‌ های و‌ های! اما گریه‌اش بند نیامده، دستش را به تاقچه‌ی بالای اجاق رساند و با دست دیگرش، دسته‌ی استخوانی‌ی عصایش را گرفت. با فشاری بر روی پای سالمش، نیم‌خیز شد. با آنکه تعادل نداشت، با هزار زحمت، روی دو پایش ایستاد. گریه‌اش بند آمده بود که صدای باز شدن در آمد.

بابا عزیز بود. رفته بود تا سوروسات افطار را فراهم کند. شتاب‌زده با آستین لباسش، اشک‌هایش را پاک کرد. لنگان خود را به تارمی‌ رساند.

- سلام سردار! نباید راه بروید خطرناک است.

- بابا عزیز! نان و پنیر را در اتاق بگذار، باید راه بیفتیم.

بابا عزیز، برق‌آسا خود را به اتاق رساند. نان و پنیر را در گنجه‌ای گذاشت و با چند گام بلند، میان تارمی ‌در کنارش ایستاد. خواست کمکش کند تا از پله‌ها پایین بیاید؛ کاری که یک سال گذشته هر روز کرده بود، اما سردار دستش را با بی‌مهری کنار زد. بابا عزیز اصرار نکرد؛ چراکه دید، آن شب، سردار با آن‌ همه درد، چنان جسورانه، اما شمرده و باوقار گام بر می‌داشت که به راستی حیف بود، کسی به ‌یادش می‌آورد، چه بر سرش آمده است. به دالان که رسیدند، سردار گفت:

- باید درشکه بگیریم.

- درشکه برای چه؟ مگر کجا قرار است برویم؟

- خواهی فهمید.

بابا عزیز ترتیب کار‌ها را داد. سوار شدند. سردار رو به درشکه‌چی کرد و گفت:

- باغ عین‌الدوله!

بعد دست‌هایش را روی هم به روی عصا گذاشت. نفسی عمیق کشید و چانه‌اش را روی دست‌هایش وا داد. گویی سنگینی یک پندار را روی شانه‌ی استخوانی عصایش انداخته بود. در طول راه سخنی نگفت. بابا عزیز هم تنها به نامی ‌که شنیده بود می‌اندیشید، عین‌الدوله! شک نداشت اشتباهی صورت گرفته است یا دست کم دلش می‌خواست اشتباه شنیده باشد. آخر چگونه ممکن بود، اسطوره‌ی مجاهدت و از خودگذشتگی راه وطن و آزادی، این گونه شتابان، به دیدار شاهزاده‌ی ارتجاع و استبداد برود؟ شاهزاده‌ای که نامش یادآور تلخ‌ترین و سیاه‌ترین؛ نه! سرخ‌ترین خاطرات در ذهن کاه‌گلی کوچه‌های تبریز بود. بوی ترش لخته‌ی خون می‌داد؛ خون سد‌ها نفر پیر و جوان که تنها به اتهام ایستادن و حرف زدن از ابتدایی‌ترین حق هر انسان سینه‌هاشان انبار سرب گشته بود؛ خون زنان و مردانی که خانه‌هایشان با حمایت توپخانه‌ی قزاق‌های سرزمین‌شان، گور‌هاشان شده بود، تنها به جرم مشروطه‌خواهی!

بابا عزیز، عمارت عین‌الدوله را شناخت. دیگر جای شک نبود که مقصد، خانه‌ی شاهزاده است. با آنکه شب بود و از زمان افطار نیز چیزی نمی‌گذشت، اطراف عمارت شلوغ بود. در ذهن بابا عزیز، تمام مردم تهران آمده بودند تا به تماشای خفت ‌و خواری سردار ملی بنشینند.

درشکه ایستاد. بابا عزیز با جستی پایین پرید و پیش از آنکه سردار به بیرونی برسد، نوکر شاهزاده را از آمدن سردار با خبر کرد. نوکر نیز حیرت‌زده نزد شاهزاده رفت. بعد از چند دقیقه شاهزاده عین‌الدوله برای استقبال به بیرونی رفت. مردی چهار شانه، با سبیل‌های از بناگوش در رفته و چشم‌هایی مات که هر چه بیشتر بی‌تفاوتی‌اش نشان می‌داد و حضورشان را در خانه‌اش عادی جلوه می‌داد، ابروانش آنقدر بلند نبود که بتواند برق کودکانه‌ی چشم‌های سردش را پشتشان پنهان کند؛ برق حیرت و هیجان! با گرمی‌ به سوی سردار رفت. بازوانش را باز کرد. سردار نیز باوقار با او روبوسی کرد. شاهزاده هم روزه بود. از سردار خواست، به سفره‌شان ملحق شود، اما هر چه اصرار کرد، سردار نپذیرفت. حرفی میان سینه‌اش گیر کرده بود. بدون حاشیه‌بافی حرفش را زد:

- درد دارم و با این حال آمده‌ام تا تقاضای مردم آذربایجان را در میان بگذارم. تبریز چشم به راه شماست. روس‌ها دارند وارد می‌شوند.

عین‌الدوله با شوخی گفت:

- آن وقت‌ها راهمان ندادید!

سردار بی‌هیچ پاسخی، صورت نامه‌ی انجمن تبریز را به او داد و اضافه کرد:

- حالا شاهزاده مهمان هستند، اگر دولت صلاح بداند، خودم با شما می‌آیم. آرزو دارم بمیرم و نبینم اجنبی به ایران وارد شده است.

از لحن و لرزش صدای ستارخان، شازده‌ی قاجاری سخت منقلب شد.

سخنانشان نیم‌ساعتی ادامه داشت، اما هر چه شاهزاده اصرار کرد، با آنکه ‌یک ساعتی از غروب گذشته بود، سردار قبول نکرد و نمامد. در راه بازگشت، بابا عزیز طاقت نیاورد و بالاخره حرف دلش را پرسید:

- مگر این همان عین‌الدوله نبود که بر سرمان توپ می‌انداخت و جوان‌هایمان را کشت؟

- او مستبد است، ولی اجنبی‌پرست نیست. حالا حاکم آذربایجان شده است. انجمن اصرار دارد که او برود و نگذارد روس‌ها، آذربایجان را از وطن جدا کنند.

این را گفت و بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد:

- من سگ این ملتم. آرزو دارم بمیرم و نبینم که اجنبی تبریز را گرفته!

* با بهره از خاطرات بابا عزیز منتشرشده در کتاب مشروطیت ایران نوشته‌ی دکتر محمود ستایش.

بر گرفته از تارنمای انجمن پژوهشی ایرانشهر

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته عمومی

 

الا یا ایها الساقی…

۰۲ شهریور

…نشسته بودم در حیاط مسجد الحرام، رو به کعبه ، غافل و خام…دستهایم به دعا بلند و به اصرار از صاحب آن خانه سیاه نشانه می طلبیدم…نمی دیدم آن همه نشانه را که زندگی مان را در بر گرفته…اشک می ریختم و جلوه ای ، علامتی ، نشانه ای ، نوری …می خواستم ، بلکه عطش درونم کمی آرام گیرد….چشمانم را بسته بودم ، تا شاید نوری بیابم در تاریکی درونم…ناگهان بارید…قطره قطره …زلال باران….بر دستهای به دعا برداشته ام….به پهنای صورت می گریستم و آسمان قطرات نور خدا را بر دستها و صورتم می بارید …گویی می خواست بشوید غبار دلم را تا بیابم گمشده ای را در درونم…دستهایم پر شد از زلال نور… سالها قبل بود…در مسجد الحرام… امشب اما نشسته بودم چونان هر شب قدر… کتاب دعا پیش رو …تنها ، رو به قبله معبود. دستهایم به دعا برافراشته. خسته ، بی حوصله…رنجور. نشانه ای می طلبیدم …شب قدر بود… علامتی ، جلوه ای ، نوری…می خواستم تا بلکه راهی بیابم پیش رو…امیدی بیابم برای رفتن…همان جوانک غافل سالهای دور بودم در درون…ناگهان ….بوی باران … چه آشنا بود این لحظه…. باران … به ایوان رفتم دستهایم را به آسمان دراز کردم تا قطراتی از آن نور برگیرم…آسمان نم اشکی می فشاند بر زمین داغ تبدار تابستان ۱۳۹۰ ، نیمه شب…. می گریستم به پهنای صورت…خدایا ! گاهی برایمان بباران…گاهی …وقتی خسته ایم و نومید…وقتی افسرده ایم و ناتوان ..وقتی کم آورده ایم…بریز جرعه ای از جام نورت را در کاسه های تهی و خاک گرفته مان….الا یا ایها الساقی…ادرکاسا و ناولها…

BalatarinShare
 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته دل نوشته ها

 

حرف نخست

۳۰ دی

به نام آن که هستی جان از او یافت

BalatarinShare
 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته عمومی